امیرحسین قند عسلامیرحسین قند عسل، تا این لحظه: 12 سال و 10 ماه و 22 روز سن داره

عشق مامان زیبا و بابا مهدی

6 ماهگیت عزیزم

1393/3/27 20:21
نویسنده : zbagheri
585 بازدید
اشتراک گذاری

سلام عشقم عمرم نفسم همه چیزم زمانیکه اینارو میگم اینقدر خوشت میاد و ذوق میکنی و قمبرک یشی صدا در میاری

عزیزم اول از سرسری کردنت بگم که تو اخرین روز از ماه اردیبهشت انجامش دادی و یاد گرفتی

از دندونت در اوردنت بگم که اول خرداد زد بیرون اول فک پایین سمت راستیت در اومد فرداش سمت چپیش زد بیرون ایناهاش

از واکسنت بگم که هزار ماشالله ت باشه اصلا انگار نه انگار واکسنی زدی

از شروع قطره اهنت که 7 خرداد بود بگم که اونم خداروشکر میخوری ومنو اذیت نمیکنی منم سریع با مسواک انگشتی مرواریداتو میشورم اون روز با مامانی با ماشین رفتیم بیرون که مامانی واسه هر سه تاتون بلوز خرید

از غذاهات بگم که حریره بادوم رو از اول خرداد بهت دادم و اولین سوپتم مامانی گذاشت که 6 خرداد بود به خوردت دادم اولین غذایی که از دست بابا مهدی با سرلاک خوریت به خوردت داد 11 خرداد بود

عشقم موهای پشتت خیلی کوتاه بلند بود خودم مرتبش کردم در دومین روز از خرداد ماه اون خرده موهاتم نگه داشتم یادگاری

اولین حمومی که بابا مهدی خونه بود وکمک کرد سشوار گرفت همون دوم خرداد بود وای عزیزم یه کاری کردی مجبور شدم سه بار ببرمت دوشت بگیرم خخخخ خاله های عزیز فکر ناجور نکنید پسرم پیف نمیکرد جیش میکرد به بدنش میخورد میبردم اب میکشیدم

عزیزم12 خرداد بردمت حموم دیگه خودمم زیاد میبرمت حموم اون روز چه ظوفان وحشتناکی اومد وای تو تاریخ بی سابقه بود من و شما تنها تو خونه منم چون کمد دیواریهام بسیار بسیار بزرگه  توش رو اماده کردم که خدایی نکرده اگه اتفاقی پیش اومد بریم توش همش شما بغلم بودی زمین نمیزاشتمت خداروشکر به خیر گذشت

از دومین مسافرتت بگم که منو شما رفتیم اماده شدیم بریم

(همین جا بگم این لباس رو خاله الهام واست خریده کادو روز مرد)

بابا مهدی نیومد اونم مارو مامانی و باباجون برد چون ماشین جا داشت عزیزتم با ما اومد که 14 خرداد بعازظهر راه افتادیم تا 16 خرداد که غروبی اومدیم شما اذیتم نکردی قربونت بشم اگه اذیتم کرده باشی دوست ندارم یاراوری کنم

از گاز گرفتنت بگم که با اون مرواریدات 3 یا4 باری گازم گرفتی اما من به روت نمیارم اما مامانی افتضاح درد داره قیافم اون موقعدلخور اونم فعلا خداروشکر فراموش کردی

عزیزکم مامانی واستون چون هرسه تاتون دندون در اوردید 18 خرداد آش دندونک پخت البته مامانی از دستم ناراحت نشی خیلی خیلی دلم میخواست جشن بگیرم اما خب سال پسردایی در نیومده میترسیدم به گوششون برسه دلخور شن از الان واسه تولدتم غصم گرفته تو ماه صفره

اینم عکس ولباسی که مامانی واستون خریده

این لباس هم خاله جون خریده واست اینجا کلی ذوق کردی با قطارت

عزیزم خودمم واست لباس خریدم و اینم عکسش که خونه ی دوقلوها رفتیم از صبح تا ظهر دو روز پشت سرهم اونجا خیلی هم بهت خوش میگذشت

راستی نازنینم 18 خرداد با کمک خودم مامانی و بابا جون تو روروءک امیرطه را افتادی

عشقم روزی که بابا مهدی اومد دنبالمون بیایم خونه اون شب دستت رو پشه ها کباب کردن الهی دورت بگردم آتیش میگیرم وقتی نگاهش میکنم

از 20 خرداد فعلا خونمونیم و من خودم هر یه روز در میان میبرمت حموم کلی هم اب بازی میکنی

در آخر از مهمترین کاری که میکنی بگم اونم صحبت کردنته و حروفاتی که هجی میکنی ی ی ی ،ا ا ا،د د د، و دو سه روی میشه میخوای شروع به گریه کنی میگی ماما آخ فدای ماما گفتنت دیگه جایی میخوام برم دستات رو سریع باز میکنی میای بغلم در کل هر روز با یه شیرین کاری و بلا شدنت و تو دل برو شدنت شروع میشه

وای خسته شدم آخه خیلی وقته وبلاگت رو آپ نکرده بودم چه طولانی شد الانم بغلمی با شما دارم تایپ میکنم

پسندها (2)

نظرات (5)

مامانی و بابایی دخمل بلا
27 خرداد 93 20:50
سلام مامانی گل و نازنین امیر حسین کوچولو دندونات مبارکککککککککک باشه عزیز دلممممممممم . منم منتظر دندون درآوردن فاطمه جونیم هستمممممممم . خیلی زیبا نوشته بودی خاطراتت رو . عکس سه قلوهارووووووووو بگوووووو . واقعا مثل سه قلوها میمونن .
zbagheri
پاسخ
فدات عشقم
الهام مامان
29 خرداد 93 2:38
وای خدا این نینی که دیگه مردی شده واسه خودش چقدر تند تند داره پیشرفت میکنه پسمل من چقدر تنبله با این اوصاف....اوووووف... خدا شازده پسرتو حفظ کنه که هر روز داره خوشگلتر و خوشتیپتر میشه ماشالله
مامانی دخمل بلا
4 تیر 93 20:46
آرامش چیست . . . .؟! نگاه به گذشته و شکر خدا , نگاه به آینده و اعتماد به خدا , نگاه به اطراف و جستجوی خدا , نگاه به درون و دیدن خدا , ( لحظه هایمان سر شار از بوی خدا )
مامان نغمه
15 تیر 93 8:51
ای جون دلم خدا حفظش کنه امیرحسین خان نازنینو... ماشاالله دندونم در آورده...
مامانی و بابایی دخمل بلا
25 تیر 93 14:05
من از عمق وجود خود ، خدایم را صدا کردم , نمیدانم چه میخواهی ، ولی امروز برای تو ، برای رفع غم هایت , برای قلب زیبایت ، برای آرزوهایت ، به درگاهش دعا کردم و میدانم خدا از آرزوهایت خبر دارد ، یقین دارم دعاهایم اثر دارد . . . -------------------------------------------------------------------------- دستهای من دخیل دل پاکت ... مرا در این شبهای عزیز , نه به بهای لیاقت ، بلکه به رسم رفاقت , اول حلال و بعد هم دعا کن , وخدا کند که بدانی چقدر محتاج است ، نگاه خسته ی من بر دعای دستانت , التماس دعا عزیز دلم ...